اهالی شهری که پسته های خوبی داره بودن
داداش دختره و بعضی از اعضا خانوادشون قاچاقچی بودن
از این قاچاقچی ها کوچولوها نه
یه قاچاقچی متوسط رو به گردن کلفت
منم که اعصاب درست حسابی نداشتم
ترسیدم که اگه مزدوج بشیم
یه وقت تو دعوا چیزی میگم
اینم میره به داداشش میگه
و اونم تق با یه تفنگ من میکشه و بعد میده سگا بخورن
ولی الان که فکر میکنم اشتباه کردم..خیلی خیلی اشتباه کردم
چون کلی باغ پسته داشتن..خیلییییییییییی پستهههههه
پسته می دونی کیلو چنده؟؟
بعد هم میرفتم داداشش و کل خاندانش رو به مامورا لو می دادم
بیان بگیرنشون ببرن اعدامشون کنن
و تمام پسته ها میرسید به داماد گل خانواده![]()
اون وقت میتونستم به همتون چند کیلو پسته بدم
برچسب:
نویسنده: پرنیا کوهی