خرید بک لینک

درباره سایت

من کوه نیستم

امکانات وب

من بچه بودم دوست داشتم

اسم مذهبی داشته باشم

فقط فقط

برای اینکه تولد ائمه

سر صف تو مدرسه به منم جایزه بدن

یا قرعه کشی کنن اسم من در بیاد

بعد با غرور برم بالای صف

من کلا تو زندگی دو بار جایزه گرفتم

یک بار رو به خانواده گفته بودن بخرید بیارید

منم باید الکی خودم رو غافلگیر نشون می دادم

که یه هویی دارن اسم من رو می خونن

یک بار هم پول گرفتن از خانواده

یه چراغ مطالعه دادن به من به عنوان جایزه

که اوردم خونه زدم به برق

لامپش ترکید

یاد یه جایزه دیگه هم افتادم

کلاس سوم دبستان یه دوستی داشتم

کیف نداشت هر روز دفتر کتاباش رو توی پلاستیک های خارجی می ذاشت

و می اورد مدرسه

برا من جذاب بود جای کیف مشکی

هر روز با چیز جدید می یومد

منم به خانواده گفتم منم نمیخوام کیف ببرم

میخوام بزارم تو پلاستیک

خانواده. هم فکر کردن چون این دوستم کیف نداره

من برا اینکه دوستم خجالت نکشه نمیخوام کیف ببرم

بهم اجازه دادن

منم خوشحال رفتم تو پلاستیکا گشتم

نزدیک ده تا بود مونده بودم کدوم رو انتخاب کنم

هیچوقت توزندگی این قدر حق انتخاب نداشتم

یه پلاستیک سیگار انتخاب کردم

دو سه روزی با همون پلاستیکا رفتم مدرسه

روز سوم چهارم از طرف یه اداره اومدن مدرسه

پلاستیک رو دست ما دیدن

و اسم ما دو تا و چند نفر دیگه رو رد کردن برای یه جشنی

ما غروب همون روز رفتیم جشن

این اولین جایی هم بود بدون خانواده میرفتم

اونجا کلی جایزه بود

معلمی که با ما بود گفت اینجا از بچه هاسوال مذهبی میپرسن

هر کی بلد باشه بهش جایزه میدن

منم که هیچی بلد نبودم

سرودی بلد نبودم بخونم.شیرین کاری خاصی هم بلد نبودم

تنها کاری که بلد بودم و دایی یادم داده بود

با زیر بغل صدا در اوردن بود

اونم تازه دایی میگفت تو یاد نمیگیری

ولی هیچ سوالی پرسیده نشد

مثل اینکه اون روز قرار بود به همه جایزه بدن

و دادن

یه کیف ده تا دفتر مداد رنگی جا مدادی

چند تا کتاب داستان یه ماشین اسباب بازی

میتونید تصور کنید من چه حسی داشتم؟

و درونم چه خبر بود؟؟

این همه دارم براتون مینویسم خسته شدم

کار سختیه تمرکز کردن و طولانی نوشتن

زود میرم آخرش

بابا که فهمید قضیه چیه همه اون چیزا رو برد پس داد

گفت تو به این چیزا نیاز نداری

و حق تو نیست

حق یه نفره که واقعا نیاز داره به کتاب و دفتر

ولی مگه من کلاس سوم میفهمیدم حق چیه؟؟

البته یادم نمیاد میفهمیدم یا نه

فقط یادم میاد فحش دادم و کتک خوردم

و از فردا هم اجازه ندادن من پلاستیک ببرم

ولی اون کتاب دفترا همیشه تو دل من موند

برچسب: نویسنده: پرنیا کوهی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:19

صفحه بندی